روزهای کاملا عادی

«اگر مجبور شدیم به سرعت به سمت بیمارستان برویم، با نرگس چه کنیم؟» این سوال، از اولین روز حاملگی‌ام در سرم جا خوش کرده و هر روز پررنگ‌تر می‌شود. همسر عزیز می‌گوید «این دفعه زودتر بگو، که زنگ بزنیم یکی از مامان‌ها بیاد.» می‌پرسم «چطوری زودتر بگم؟! از کجا بدونم کی زایمان شروع میشه؟» می‌گوید «خب اون دفعه مگه نگفتی از شب درد و علائم زایمان رو داشتی؟» می‌گویم «چرا، ولی نمی‌دونستم درد زایمانه که!» خیلی ساده می‌گوید «خب این دفعه بدون!»

بعد از این مکالمه منطقی(!) با خودم فکر کردم شاید واقعا آن بار خیلی گیج بوده‌ام که با وجود آن همه علائم، به نزدیک بودن زایمان شک نکرده‌ام. چند ماه بعد از زایمان، وقتی خاطره آن شب را می‌خواندم، برایم این سوال پیش آمد: چرا نفهمیده بودم؟ تمام شب را درد داشته‌ام. انقباض‌های مداومی که شکمم را مثل سنگ کرده بود. تمام شب را بیدار بودم و خوابم نمی‌برد. حتی حرکات بیش از حد نرگس در شکمم هم عادی نبود. با این همه من نفهمیده بودم.

حالا که دوباره هفته‌های آخر را می‌گذرانم، دارد یکی یکی یادم می‌آید. وقتی شب‌های متوالی پشت هم نمی‌توانم بخوابم و تا صبح بی‌هدف راه می‌روم و کتاب می‌خوانم و خربزه می‌خورم و مجله ورق می‌زنم و از پنجره چراغ‌هایی را که یکی‌یکی خاموش می‌شوند تماشا می‌کنم، یاد می‌آید که آن آخرها آدم زیاد نمی‌خوابد. برای همین بوده که آن شب نخوابیدن و بیدار نشستن به نظرم عجیب نمی‌آمده. حالا که گاه و بی‌گاه دردها می‌آیند سراغم و خیلی وقت‌ها شکمم مثل سنگ سفت است، یادم می‌آید که حتی درد و انقباض هم یک موقعی برای آدم عادی می‌شود؛ آن قدر که فکر می‌کنی لابد این هم یکی مثل همه دردهای کاذب دیگر است. حالا یکی یکی یادم می‌آید که روزگار چطوری آدم را برای همه چیز آماده می‌کند. طوری که چند هفته یا چند ماه یا چند سال بعد، از خودت می‌پرسی: این واقعا من بودم که همه آن ساعت‌های غیرعادی را گذراندم؟! در حالی که آن روزها، همه این‌ها به نظرت عادی می‌آمده‌اند.

آدم به زندگی عادت می‌کند. حتی اگر سخت باشد.

 

حتی شما دوست عزیز!

این یک مطلب طنز است. لطفا جدی نگیرید!

به شما هشدار می‌دهم: هیچ وقت به خانمی که در ماه آخر بارداری به سر می‌برد، نگویید «بارداری که خیلی خوب و شیرینه!» یا «ماه آخری؟ پس دیگه چیزی‌اش نمونده!» او این جمله را هر بار که بی‌خوابی امانش را بریده، در هر غلت زدنی که ناله‌اش را بلند می‌کند، هر موقع که دنده‌هایش از فشار زق‌زق می‌کنند، وقتی برای بار چهارم و پنجم و ششم در یک شب مجبور است از تخت پایین بیاید و برای چند سی‌سی ناقابل به سمت دستشویی بدود، در آن لحظاتی که عضله پایش گرفته و دارد داد و بیداد می‌کند، وقتی ترک‌های روی شکمش از فرط خاراندن خون می‌آیند، آخر شب که دیگر حتی صندل‌های تابستانی هم پایش نمی‌رود و خلاصه هر وقت بارداری دارد آن روی ناخوش‌اش را نشان می‌دهد، به یاد می‌آورد. انتظار نداشته باشید که در آن لحظات چیز خوبی در مورد شما پیش خودش بگوید. از من گفتن بود!

اصول تربیتی در تنگنا!

مقدمه تربیتی: یکی از مهم‌ترین اصول تربیتی این است که رفتار مربی در همه حال ثابت باشد. یعنی مثلا روزی که مادر خودش خوشحال است، هی بچه را بغل نکند و به جایش روزی که با یکی دعوایش شده، داد و بیدادش را سر بچه بیچاره نزند! کار خیلی سختی است این کار؛ می‌شود گفت سخت‌ترین بخش مادری.

 

نرگس شونصد بار مرا صدا کرده و من هی جواب داده‌ام و او دوباره صدا کرده. «مامان!» «بله؟» «مامان!» «جانم؟» «مامان!» «جون مامان؟» «مامان!»... دارم سعی می‌کنم جواب بار شونصدم بی‌حال‌تر از بار اول و دوم نباشد که یک‌هو... دنگ! با مغز رفته‌ام توی لبه طاقچه. چشم‌هایم جایی را نمی‌بیند و احساس می‌کنم توی سرم صدای بلندی پیچیده. وسط این صدای بلند هنوز صدای نرگس می‌آید: «مامان!» همه زورم را جمع می‌کنم تا یک وقت صدایم بغض‌آلود، عصبانی و درب و داغون نباشد. با چشم‌های اشک‌بار و مغز سوت‌کشنده می‌گویم «جانم مامان؟»

نرگس: «بگو نرگسی!»

آروم باش منصوره! تو نباید به خاطر درد خودت با بچه تند حرف بزنی... : «نرگسی!»

نرگس: «بله؟»

آروم باش...: «چی بله؟!»

نرگس: «خودت گفتی نرگسی! چی کارم داری؟!»

این جور وقت‌ها عمل کردن به اصول تربیتی خیلی سخت است.

هزار راه نرفته

حاملگی جان می‌دهد برای نق زدن، غرغر کردن، نالیدن از درد گرفتگی عضلات و آه و واویلا موقع بلند شدن از تخت و اشک تمساح ریختن برای ترک‌های روی پوست.

حاملگی جان می‌دهد برای لم دادن روی مبل و آب خواستن و سپردن شستشوی حمام به همسر و سفارش کباب از بیرون و بهانه آوردن برای استاد و رئیس و آژانس گرفتن به جای مترو.

حاملگی جان می‌دهد برای لوس شدن برای همسر و مادر و تقاضای آلبالوپلو از مادرهمسر و «وای، چقدر دلم چاقاله‌بادوم می‌خواد» و مورد تعارف گل هندوانه واقع شدن و «اول شما بفرمایید» در همه جا.

حاملگی جان می‌دهد برای خوابیدن و خوابیدن و خوابیدن و باز هم خوابیدن و دست آخر غر زدن که «آدم یه خواب راحت هم نداره تو حاملگی!»

حاملگی جان می‌دهد برای خرید کردن به خرج جیب مامان و بابا برای سیسمونی و قربان صدقه لباس‌های کوچک رفتن و ذوق کردن برای پاپوش‌های 10 سانتی و چیدن اتاق به سلیقه شخصی.

همه این‌ها ولی به شرطی است که... حاملگی، حاملگی اول باشد!

پانویس: گاهی فکر می‌کنم چه فرصت‌های خوبی را در زندگی‌ام از دست داده‌ام!!

آخر بارداری

کار به جایی رسیده که نرگس یک نگاه می اندازد به شکمم، یک نگاه میکند به خربزه هایی که دارم می چپانم توی دهانم، خیلی جدی می گوید: "مامان! دلت می تِرِکه ها!"

حادثه

نرگس و چند تا از دوست‌های خیالی‌اش سوار تاب هستند و من هم لم داده‌ام روی هویج (یک صندلی چاق نارنجی) و هل‌شان می‌دهم. همه جا ساکت است که ناگهان میله تاب از چارچوب در ول می‌شود و... گومب!!!

نرگس با تاب پرت شده جلو. هنوز روی صندلی‌اش چسبیده، اما سرش خورده روی سرامیک‌ها. میله بارفیکس از بالا افتاده روی زانوی من. من فقط می‌توانم به چشم‌های وحشت‌زده نرگس نگاه کنم و دهانم را ببندم که داد نزنم از درد زانو. نرگس شوکه شده. من هم مانده‌ام بین این که پاچه شلوارم را بالا بزنم تا ببینم زانوی خودم چی شده، یا نرگس را بگیرم بغلم، یا دست بگذارم روی شکمم که مثل سنگ منقبض شده از ترس. ثانیه‌ها می‌گذرند. دیگر فرصت نیست. نرگس را بغل می‌کنم و می‌چسبانم به خودم تا بزند زیر گریه و از شوک دربیاید. بعد با هم می‌رویم صدقه می‌گذاریم و تاب را جمع می‌کنیم که بابایش بیاید و درستش کند. دست آخر نوبت زانوی من می‌رسد که با چسب زدن و ناز کردن نرگس خوب می‌شود. فکر می‌کنم اگر مریم هم بود (بیرون از دل من!) و هردوشان ترسیده بودند، باید چه می‌کردم؟ چقدر فرصت خواهم داشت برای این که هردویشان را آرام کنم؟ زیر لب می‌گویم «رب اشرح لی صدری و یسّر لی امری» آغوش من باید جا برای هر دویشان داشته باشد. آغوشم را گشاده کن، خدا!

نرگس شیرین من

 

رفته تسبیح آورده میگه: بگو "الله بغل! الله بغل!" (احتمالا معنای ذکر این باشه که: خدایا منو بغل کن! خدایا منو بغل کن!)

*

آخر شب کلی تاب خورده و بعد آمده پایین و گفته می‌خواهد «النگان» را هل بدهد (النگان /elengaan/ اسم دوست خیالی‌اش است!). مدتی تاب خالی را هل داده، بعد رو کرده به من، می‌گوید: «مامان! میشه شما النگان رو هل بدی؟ من می‌خوام برم بخوابم!»

*

با لگو یک درخت آبی درست کردیم. میگم: درخت آبی میوه اش چیه؟ میگه: گلابی!

چه فرقی بین بارداری اول و دومی هست؟

اول باید اعتراف کنم که خودم دلم می‌خواهد بدانم بین بچه اول و دوم چه فرقی هست، اما حالا برای فهمیدنش کمی زود است. اگر عمری باقی بود، شاید یک روز این‌جا در موردش نوشتم. اما حالا، در آستانه ماه نهم بارداری، می‌توانم در مورد تفاوت دو بارداری بنویسم. هرچند این جور چیزها اصلا قابل تعمیم نیست و قطعا برای هر کس منحصر به‌فرد و متفاوت است.

- آزمایش لازم نیست. خودت می‌فهمی. انگار صدای ته دلت برایت آشنا باشد؛ می‌دانی که بارداری. بی حتی آزمایش بتا و Hcg و این چیزها.

- ذوق فهمیدن ماجرا و خبرپراکنی‌اش هیچ کمتر از اولی نیست، اما بقیه به اندازه اولی ذوق نمی‌کنند و تحویلت نمی‌گیرند. این دیگران که می‌گویم، می‌توانند دوستانت باشند یا همکارانت یا حتی مادرت.

- در بسیاری موارد، واکنش‌ها اصلا شبیه تبریک از آب درنمی‌آید. بیشتر دلسوزی برای بچه اول است، برای خودت، این سوال که «خودتون خواستین واقعا؟!» و چیزهایی مثل این، که مطمئن شوند باید بهت «تبریک» بگویند یا «همدردی» کنند!

- نگرانی‌هایش میلیون‌ها بار کمتر است. دیگر برای هر نفسی تا حد مرگ دچار استرس نمی‌شوی. برای هر موضوع پیش پا افتاده‌ای لازم نیست زنگ بزنی به مطب دکتر و بپرسی، تا خیالت راحت شود که خوردن برنج مزعفر یا یک دوش آب گرم ضرری برای بچه‌ات نداشته.

- ملاقات با دکتر حتی از بارداری اول هم خسته‌کننده‌تر و تکراری‌تر می‌‌شود. دیگر حتی فهرست سوالاتی هم در کار نیست که بروی و یکی یکی از دکتر بپرسی و او در جواب همه‌شان بگوید «طبیعیه!» خودت از قبل می‌دانی که همه این‌ها طبیعی‌ست و رفتن پیش دکتر فقط برای این انجام می‌شود که احساس نکنی کمتر از بارداری اول به دومی توجه کرده‌ای!

- همه چیز کمی پیچیده‌تر می‌شود. در بارداری اول، آدم تنهاست. اما حالا در بارداری دوم، بچه اول هم هست. یعنی استخر رفتن، پیاده‌روی، کار کردن، آشپزی، استراحت، درد داشتن، خوابالویی، افسردگی و... همه این‌ها با حضور یک بچه حی و حاضر است که نمی‌شود هیچ جوری او را پیچاند.

-  آدم دلش برای هم برای خودش می‌سوزد، هم برای اولی، هم برای دومی و هم حتی برای بابای اولی و دومی! می‌خواهی با اولی بپربپر کنی، نمی‌توانی. می‌خواهی برای دومی سیسمونی بخری، پول نداری. می‌خواهی کمی بخوابی تا عضلات گرفته‌ات نرم شوند، وقت نمی‌‌کنی. شب هم که آن قدر خسته‌ای که نمی‌فهمی همسر عزیز کی خوابید، کی بیدار شد و کی رفت سراغ درس و کار و زندگی. کلا آدم می‌ماند وسط یک چهارراهی بزرگ و به نفع هیچ کدام هم نمی‌تواند مایل شود.

- سختی‌هایش دوبل است، بله، اما شیرینی‌اش هم. این که بنشینی کنار اولی و برایش بلند بلند کتاب بخوانی و وقتی اولی می‌خندد، دومی هم محکم لگد بزند، آدم را یک دور می‌برد به بهشت و برمی‌گرداند! روزی چند بار رفت و برگشت تا بهشت، به همه آن سختی‌ها می‌ارزد!

- ترس‌هایش کمتر است چون می‌دانی قرار است چه چیزهایی رخ بدهد. زایمان برایت یک کابوس وحشتناک نیست، هرچند این بار بهتر از بار قبل می‌دانی چه درد فجیعی دارد. کولیک را به عنوان یک حقیقت زندگی پذیرفته‌ای. خودت را برای شب‌نخوابی‌ها و شیردهی پردردسر و پس دادن پوشک و خلاصه همه چیزهای قبلی و حتی بدتر از آن آماده کرده‌ای. بی‌ترس.

- و از همه عجیب‌تر... این که دومی را درست مثل اولی دوست داری. دستت را همان طوری که قبلا بود، می‌گذاری روی شکمت و می‌گویی «قربونت برم، عشق من!» اولی برمی‌گردد و می‌گوید «با من بودی؟» می‌خندی و می‌گویی «با هردوتون بودم، عزیزم!»

تابستان زندگی در راه است

خیلی خوشحالم که دو تا دختر دارم (یا به تعبیری خواهم داشت). به خاطر چیزهای کوچکی که آدم را یاد تابستان، یاد کودکی، یاد رنگهای شاد می‌اندازند.

به خاطر 40 تا انگشت کوچک که همه‌شان را می‌شود رنگ وارنگ لاک زد.

به خاطر دو دست لباس ست در دو سایز مختلف که تن‌شان کنی و بچرخند دور و برت.

به خاطر ساحل دریا با دو تا مایوی گل‌گلی و عینک‌آفتابی‌هایی با قاب صورتی.

به خاطر دامن‌های چین‌چینی که وقتی دو تایی می‌چرخند، دور پاهایشان باز می‌شود.

به خاطر خاله‌بازی و چایی گذاشتن جلوی عروسک‌ها.

حتی به خاطر جیغ‌ها و گریه‌ها و مو کشیدن‌ها.

...

من عاااااااااشق این روزهای تابستانی در راهم.