حادثه
نرگس و چند تا از دوستهای خیالیاش سوار تاب هستند و من هم لم دادهام روی هویج (یک صندلی چاق نارنجی) و هلشان میدهم. همه جا ساکت است که ناگهان میله تاب از چارچوب در ول میشود و... گومب!!!
نرگس با تاب پرت شده جلو. هنوز روی صندلیاش چسبیده، اما سرش خورده روی سرامیکها. میله بارفیکس از بالا افتاده روی زانوی من. من فقط میتوانم به چشمهای وحشتزده نرگس نگاه کنم و دهانم را ببندم که داد نزنم از درد زانو. نرگس شوکه شده. من هم ماندهام بین این که پاچه شلوارم را بالا بزنم تا ببینم زانوی خودم چی شده، یا نرگس را بگیرم بغلم، یا دست بگذارم روی شکمم که مثل سنگ منقبض شده از ترس. ثانیهها میگذرند. دیگر فرصت نیست. نرگس را بغل میکنم و میچسبانم به خودم تا بزند زیر گریه و از شوک دربیاید. بعد با هم میرویم صدقه میگذاریم و تاب را جمع میکنیم که بابایش بیاید و درستش کند. دست آخر نوبت زانوی من میرسد که با چسب زدن و ناز کردن نرگس خوب میشود. فکر میکنم اگر مریم هم بود (بیرون از دل من!) و هردوشان ترسیده بودند، باید چه میکردم؟ چقدر فرصت خواهم داشت برای این که هردویشان را آرام کنم؟ زیر لب میگویم «رب اشرح لی صدری و یسّر لی امری» آغوش من باید جا برای هر دویشان داشته باشد. آغوشم را گشاده کن، خدا!
این وبلاگ در مورد روزهای شگفت انگیزی ست که زنهای بسیاری آن را تجربه کرده اند. روزهایی که مثل یک راز بزرگ سالهاست در دلهای مادران زمین مانده و به دخترانشان رسیده. رازهایی که هیچ کس جز خودشان و خدا چیزی از آن نمی دانند. روزهای مادرانه.