نرگس شیرین من
رفته تسبیح آورده میگه: بگو "الله بغل! الله بغل!" (احتمالا معنای ذکر این باشه که: خدایا منو بغل کن! خدایا منو بغل کن!)
*
آخر شب کلی تاب خورده و بعد آمده پایین و گفته میخواهد «النگان» را هل بدهد (النگان /elengaan/ اسم دوست خیالیاش است!). مدتی تاب خالی را هل داده، بعد رو کرده به من، میگوید: «مامان! میشه شما النگان رو هل بدی؟ من میخوام برم بخوابم!»
*
با لگو یک درخت آبی درست کردیم. میگم: درخت آبی میوه اش چیه؟ میگه: گلابی!
+ نوشته شده در جمعه نهم تیر ۱۳۹۱ ساعت ۹ ب.ظ توسط من.
|
این وبلاگ در مورد روزهای شگفت انگیزی ست که زنهای بسیاری آن را تجربه کرده اند. روزهایی که مثل یک راز بزرگ سالهاست در دلهای مادران زمین مانده و به دخترانشان رسیده. رازهایی که هیچ کس جز خودشان و خدا چیزی از آن نمی دانند. روزهای مادرانه.