بیست سوالی با مریم
میگوید: "میای بیست سوالی بازی کنیم؟"
شک دارم. همیشه سه نفری بازی میکنیم که مریم با یک نفر سوم صحت جوابهایش را چک کند.
میگوید: "بلدم خودم!"
قبول میکنم. "انتخاب کردم!"
میگویم: "جانداره؟"
کمی فکر میکند: "مامان! پنگوئن جانداره؟!!!"
ریسه میروم از خنده: "آره مامان!"
- "آره! جانداره!"
میپرسم: "حیوانه؟"
- "مامان! پنگوئن حیوانه؟!"
.
.
.
بالاخره میگویم: "پنگوئنه؟!"
جیغ میکشد: "آفففرین! فهمیدی!! پنگوئنه!!!"
*
حالا نوبت من است. بابا را به عنوان جواب انتخاب میکنم. مریم سوال میکند.
- "جانداره؟"
- "بله."
- "حیوانه؟"
- "نه!"
- "گیاهه؟"
- "پس چیه؟!"
- "خب بپرس انسانه!"
- "انسانه؟"
- "بله."
- "مامان! انسان یعنی چی؟!!!"
*
برگشتنی دوباره میگوید بیست سوالی بازی کنیم.
- "مامان! من دیگه بلدم، حیوانه، انسانه، گیاهه، چیه!"
- "خب انسان یعنی چی؟"
- "یعنی پنگوئن نیست! بابائه!!"
*
من سوال میکنم تا به جواب برسم: "جانداره؟"
مریم: "بله!"
- "حیوانه؟"
- "بله!"
- "تو جنگل زندگی میکنه؟"
- "اگر تو جنگل برف بیاد!!!"
(بله دیگر! جواب باز هم پنگوئن بود!!!)
این وبلاگ در مورد روزهای شگفت انگیزی ست که زنهای بسیاری آن را تجربه کرده اند. روزهایی که مثل یک راز بزرگ سالهاست در دلهای مادران زمین مانده و به دخترانشان رسیده. رازهایی که هیچ کس جز خودشان و خدا چیزی از آن نمی دانند. روزهای مادرانه.