قورتش بده اون لزجه رو!!
با این حال کارهایی هست که میدانم اولویت دارد و فعلا گذاشته ام خیس بخورند تا آماده طبخ شوند. یکی شان "پروژه دبستان" است. پروژه ای که هر کس اسمش را میشنود، اگر با آن آشنا باشد، آه از نهادش بلند میشود و با تکان دادن سری به تاسف، انگار که به مریضی که دکترها ازش قطع امید کرده باشند نگاه میکنند، میگویند: موفق باشی!! و این را همان جوری میگویند که به آن مریض مذکور میگویند: انشالله زود خوب شی!!!
باتجربه هایش میگویند کفشهای آهنی ات را پا کن و کمربندت را سفت ببند که روزهای سختی در پیش داری. و همه اینها آن قدر می ترساندم که هی میگویم: از هفته دیگه میرم دنبالش! از هفته دیگه!
قورباغه که چه عرض کنم، یک هشت پای چندش آور مانده توی ظرف غذا و من هی سرم را با سالاد کارهای دیگر گرم میکنم... تا وقتی که دیگر ناچار باشم همین طوری زنده زنده قورتش بدهم برود پایین!
عکسهای نرگس و مریم در اینستاگرامم هست. https://www.instagram.com/motherlydays/
این وبلاگ در مورد روزهای شگفت انگیزی ست که زنهای بسیاری آن را تجربه کرده اند. روزهایی که مثل یک راز بزرگ سالهاست در دلهای مادران زمین مانده و به دخترانشان رسیده. رازهایی که هیچ کس جز خودشان و خدا چیزی از آن نمی دانند. روزهای مادرانه.