درک احساسات
در درک احساسات کودک میگویند اولین قدم این است که بنشینی و همقدش بشوی و اگر لازم بود دستهایش را بگیری. یعنی وقتی بچه با دماغ آویزان و عربدههای گوشخراش آمد سراغت، اول بنشین (و با تلاش برای حفظ و نگهداری از سیستم شنوایی!) سعی کن بفهمی چه مشکلی رخ داده. به روی خودت نیاور که این که کاغذ دور پاستلش کنده شده، درمقابل مشکلات بشریت و حتی مشکلات همین حالای خانه و زندگی، شوخی هم نیست! بهش نگو مهم نیست! بهش نگو ناراحتی نداره که! نخند! (پوزخند هم نزن!) فقط بگو که میدانی او چقدر (هوف! چقدر؟!) ناراحت است! آن هم در حد دو سه جمله. دیگر تو برایش روضه مکشوفهای از کاغذ پاستل نخوان!! همین که بداند تو میدانی که او این قدر ناراحت است، کفایت میکند. حالا نوبت میرسد به تنها گذاشتنش. بگذار کمی با خودش خلوت کند، برای فقدان بزرگش اشک بریزد(!) و با موضوع کنار بیاید. چند دقیقه بعد برگرد و استارت زندگی دوباره را بزن: میای بریم بیسکوییت و شیر بخوریم؟! و به این ترتیب او یاد میگیرد که غم، بخشی از زندگیست، اما نباید ادامه پیدا بکند. باید یاد بگیرد که از آن عبور کند و زندگی را ادامه بدهد. چون زندگی به هر حال ادامه دارد، با ما، یا بی ما.
*
این روزها گاهی دلم میخواهد درک احساسات کنم...
برای خودم.
بنشینم روبروی خودم. همقد خودم شوم. دستهای خودم را بگیرم. بگذارم خودم گریههایش را بکند، عربدههایش را بکشد، کاغذ پاره شده پاستلش را نشانم بدهد. بعد من نخندم. نگویم: این که چیزی نیست! بگویم: میدونم. ناراحت شدی. کاغذهات پاره شده. رنگهات خراب شده. خیلی غصه داری... بعد بلند شوم و بروم و چند دقیقه بعد برگردم سراغ خودم؛ بگویم: حالا میای با هم بریم یه چایی به و دارچین بخوریم؟! با آبنبات پستهای؟!
شاید آن وقت خودم اشکهایش را پاک کند، بخندد، دستم را بگیرد و برویم گوشه آشپزخانه، چایی بخوریم و فراموش کنیم که اصلا غصهای برای کاغذهای پاره شده هم بود.
این وبلاگ در مورد روزهای شگفت انگیزی ست که زنهای بسیاری آن را تجربه کرده اند. روزهایی که مثل یک راز بزرگ سالهاست در دلهای مادران زمین مانده و به دخترانشان رسیده. رازهایی که هیچ کس جز خودشان و خدا چیزی از آن نمی دانند. روزهای مادرانه.