<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>روزهای مادرانه</title>
<link>http://motherlydays.blogfa.com</link>
<description>روزهایی که فقط تو آن را به خاطر خواهی سپرد... و خدا</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 17 May 2012 15:11:00 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>یه روز میاد که...</title>
<link>http://motherlydays.blogfa.com/post-200.aspx</link>
<description>میگه: تا کی میخوای پشت فرمون بشینی؟ سختت نیست؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;میگم: راستشو بخوای، پیش بینی می کنم روزی رو که نرگس رو نشونده باشم روی صندلی اش، خودم پشت فرمون، برسم به در اورژانس بیمارستان، یارو بگه: مریض اورژانسی دارین؟ بگم: بله، زائو داریم! یه نگاه توی ماشین بکنه و بگه: کو؟! بگم: خودمم!&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Thu, 17 May 2012 15:11:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>motherlydays</dc:creator>
<guid>http://motherlydays.blogfa.com/post-200.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برسد به دست مامان محسن چاووشی!</title>
<link>http://motherlydays.blogfa.com/post-199.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;اتفاقی توی ماشین محسن‌چاووشی دارد می‌خواند (ما با نرگس معمولا آهنگ‌های کودکانه گوش می‌دهیم و دری‌وری‌های مورد علاقه را می‌گذارم برای وقتی که تنها هستم). با آن صدای خش‌دار، دارد می‌گوید: «صبوری‌ام کمه، بی‌قراری‌ام زیاده/ چقدر بی‌قرارم من صاف و ساده/ عزیزم چقدر سخته دل کندن از تو/ عزیزم چقدر تلخه کام من از تو»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نرگس: مامان! چرا آقاهه تخله؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من: نمی‌دونم. ناراحته.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نرگس: خب مامانش براش نام‌نام بخره، ناراحت نباشه!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من: &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 May 2012 12:04:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>motherlydays</dc:creator>
<guid>http://motherlydays.blogfa.com/post-199.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در باب مادری و نامادری</title>
<link>http://motherlydays.blogfa.com/post-198.aspx</link>
<description>بادداشت &quot;نامادری&quot; حبیبه جعفریان در همشهری داستان این شماره را من هم خواندم، اما اصلا نفهمیدم چرا بعضی ها دنبال &quot;جواب&quot; برای آن هستند. مثل این می ماند که یکی دلایل وحشت از بانجی جامپینگ را بگوید، بعد یک عده که حرفه ای دارند این ورزش (=تفریح) را انجام میدهند، یادداشت بنویسند در جواب او!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;تا مدتی پیش حتی فکر میکردم که باید بنشینم و خوبی های مادری و بچه داری را بنویسم. برای خودم، برای دبیرتحریریه مان که واقعا نمیداند و برای صفحه بندمان که حتی حاضر نیست شیرینی مادر شدن من را بخورد. مدت زیادی به این موضوع فکر کردم. حتی توی ذهنم جمله ها را نوشتم و فهرست کردم. اما بعد... وقتی که میخواستم بنشینم پشت این لپ تاپ 10 اینچی تا بنویسم، فکر کردم چرا باید این کار را بکنم؟ چرا فکر میکنم نظر من قطعا درست است و نظر او اشتباه؟ اصلا کی گفته بچه دار شدن حتما چیز خوبی است و هر کس بچه دار نشود آن خوبی را درک نکرده؟ یعنی آن مادر کودک آزاری که من تاب دیدن رفتارش را با بچه اش ندارم، خوب است که مادر شده؟ یا هر کسی که مادر نشده، هیچ وقت عشق را نمی فهمد؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من از صادر کردن یک حکم کلی برای همه بیزارم و در مورد &quot;مادری&quot; و &quot;نامادری&quot; هم همین طوری فکر میکنم. حبیبه جعفریان به مراتب از من مهربان تر است با بچه ها، این را مطمئنم! و اگر من تصمیم گرفته ام که بچه داشته باشم و او تصمیم گرفته که نداشته باشد، نه نشانه فداکاری من است و نه نشانه خودخواهی او، هرچند میتواند برعکس هم باشد!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;میدانم که این پست، شبیه پستهای دیگر این وبلاگ نیست، اما گاهی لازم است بی احساس غرور، فقط یادمان بیاید که این تصمیم خودمان بوده که مادر شویم و قدرش را بدانیم. چه بهانه ای بهتر از روز مادر برای این فکرهای عجیب؟!&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 11 May 2012 13:22:34 GMT</pubDate>
<dc:creator>motherlydays</dc:creator>
<guid>http://motherlydays.blogfa.com/post-198.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بیشتر!</title>
<link>http://motherlydays.blogfa.com/post-197.aspx</link>
<description>- تو دوران بارداری بیشتر کجا می رفتی؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;: بیشتر... دستشویی!!&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Wed, 09 May 2012 19:37:01 GMT</pubDate>
<dc:creator>motherlydays</dc:creator>
<guid>http://motherlydays.blogfa.com/post-197.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نرگس شیرین من</title>
<link>http://motherlydays.blogfa.com/post-196.aspx</link>
<description>این یک بازی خوب فکری برای بچه های سه سال به بالاست. هرچند نرگس هنوز سه سالش نشده اما نتیجه اولین تلاشش خیلی جالب از آب درآمده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;دستپخت نرگس&quot; align=baseline src=&quot;http://axgig.com/images/87674687420923410406.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قرار بوده این جوری بشود!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;دستور پخت&quot; align=baseline src=&quot;http://axgig.com/images/96693439584744267980.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به اختلافها که نگاه کنی میتوانی بفهمی در ذهن این کوچولو چه چیزهای عجیبی میگذرد!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 May 2012 12:53:38 GMT</pubDate>
<dc:creator>motherlydays</dc:creator>
<guid>http://motherlydays.blogfa.com/post-196.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جوانی ات به چند؟</title>
<link>http://motherlydays.blogfa.com/post-195.aspx</link>
<description>وقتی دندانت تکه تکه خرد میشود و با آب می رود، وقتی لابه لای موهایت هر چند وقت یک بار یک موی سفید جدید پیدا میکنی، وقتی ترکهای روی پوستت بیشتر و پررنگ تر میشوند، وقتی روی صورتت لکها و خالها تیره تر میشوند،..&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&quot;دارم پیر میشوم...&quot;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بعد به نرگس نگاه میکنم، و به این لگدهای کوچک، و فکر میکنم...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&quot;ارزشش را دارد!&quot;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Sat, 21 Apr 2012 12:48:29 GMT</pubDate>
<dc:creator>motherlydays</dc:creator>
<guid>http://motherlydays.blogfa.com/post-195.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نرگس شیرین من</title>
<link>http://motherlydays.blogfa.com/post-194.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;بعد از یک ساعت کلنجار رفتن با نرگس سر رفتن به حمام...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من: نرگس! بیا برو حموم دیگه!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نرگس:‌آخه مامان! می‌دونی &quot;بخ‌بختی&quot; من چیه؟...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من (در حالی که فکم از حیرت افتاده!): چیه؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نرگس: من چشمامو نمی‌بندم می‌سوزه!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;×&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یک مشت گز آورده‌ام و ریخته‌ام روی میز که با چایی‌ام بخورم. یکی از گزها را مامانم برداشته و دارد می‌خورد. می‌گویم: ا! گز منو خوردی؟ بلند می‌شوم و یک گز دیگر می‌آورم. نرگس خیره شده به دست مامان. می‌گوید: گز مامانمو بده! گز مامان منو چرا خوردی؟ گز مامانمو نخور!... و همین طوری گیر داده به مامان. هر چی من می‌گویم بی‌خیال شو و مامانم می‌گوید حالا نصفش را خورده نرگس ول‌کن ماجرا نیست. آخرش آن قدر گیر می‌دهد که مامان یک گاز باقی مانده را درمی‌آورد و می‌دهد به نرگس: بیا! گز مامانت! نرگس گز را می‌گیرد و... می‌گذارد دهان خودش!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;×&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هواپیما ابتدای باند ایستاده و منتظر اجازه باند است تا بلند شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نرگس: چرا نمی‌ره؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من: منتظره بهش اجازه پرواز بدن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نرگس: خب من اجازه می‌دم!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 13 Apr 2012 20:42:58 GMT</pubDate>
<dc:creator>motherlydays</dc:creator>
<guid>http://motherlydays.blogfa.com/post-194.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فشار از پایین، چانه زنی از بالا!</title>
<link>http://motherlydays.blogfa.com/post-193.aspx</link>
<description>میگویند اوج حرکات جنین در شکم مادر، همین هفته های 22 تا 28 است. (بگذریم از این که مریم کمی زودتر پا به عرصه اوج گذاشت و از این هم که نرگس تا آخر بارداری هم در اوج ماند و آخرش هم در همان اوج چهار گوشه رحم را بوسید و میدان را ترک کرد!!) برای دیگران خیلی عجیب و حتی ترسناک است که شکم آدم این طرف و آن طرف شود و هی یکی از آن تو بالا و پایین بپرد، اما برای مادر معمولا هیجان انگیز است و یک وقت هایی هم خنده دار می شود. مثلا وقتی توی ترافیک با هر بار فشار دادن کلاچ، بچه هم یک بار کلاچ مورد نظر(!) را فشار می دهد، وقتی مثانه کم ظرفیتت پر شده و با هر تکانی فکر میکنی الان است که آبروی تمام عمرت را به باد بدهد (به نظرم بهترین شرح است برای این عبارت نسبتا سیاسی &quot;فشار از پایین و چانه زنی از بالا&quot;) یا وقتی داری با یکی خیلی جدی حرف می زنی و یکهو انگار دلت می ریزد پایین. بعد نفست حبس میشود، چشمهایت گشاد، دستت را میگیری روی شکمت و می مانی در جواب طرف جدی مقابل که می پرسد &quot;چی شد؟!&quot; چه بگویی. چه بگویم؟! &quot;چیزی نیست! یک لگد مختصر بود!&quot;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Sat, 07 Apr 2012 09:16:39 GMT</pubDate>
<dc:creator>motherlydays</dc:creator>
<guid>http://motherlydays.blogfa.com/post-193.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>با احتیاط حمل شود</title>
<link>http://motherlydays.blogfa.com/post-192.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;وقتی می‌خواهم از جایم جست بزنم و یک‌هو وسط راه گیر می‌کنم، وقتی نرگس نیمه شب بلند شده و آب می‌خواهد و من هر کاری می‌کنم نمی‌توانم خودم را از تخت جدا کنم، وقتی تخمینم برای رد شدن از یک جای باریک اشتباه درمی‌آید و شکمم گیر می‌کند، وقتی حرارت آتش جلوی اجاق گاز شکمم را می‌سوزاند، وقتی نفر روبرویی می‌گوید دلت داره تکون می‌خوره... این جور وقت‌هاست که ناگهان یادم می‌آید «من باردارم».&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دارد جدی می‌شود این ماجرای شگفت.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Apr 2012 10:15:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>motherlydays</dc:creator>
<guid>http://motherlydays.blogfa.com/post-192.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به امید یه بهار تازه تر</title>
<link>http://motherlydays.blogfa.com/post-191.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;نرگس را که باردار بودم، در مورد زایمان یک زمینه ذهنی ساخته بودم: «24 ساعت چشم‌هایت را ببند!» کلا شیوه برخوردم با «بحران» این طوری است؛ سعی می‌کنم بی‌خیال همه سختی‌ها شوم و چشم‌هایم را رویشان ببندم و فقط به خودم یادآوری کنم که «این‌ها می‌گذره!». به جایش آن موقع فقط به پیدا کردن راه حل و به سلامت گذر کردن از این بحران فکر می‌کنم؛ بعدا وقت برای یادآوری همه سختی‌هایش هست! هرچند زایمان 24 ساعت دهشتناک هم نبود و حداکثر 3-2 ساعتش جوری بود که باید چشم‌هایت را می‌بستی و فقط با تصور «نوزادی که به زودی به دنیا خواهد آمد» دردها را پشت سر می‌گذاشتی، اما حالا دوباره دارم خودم را با همین تئوری آماده می‌کنم؛ این بار نه برای زایمان که می‌دانم به آن سختی‌ها هم نیست، برای روزهای نوزادی مریم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وقتی خاطرات مادرهایی با دوفرزند را از چند ماه اول تولد فرزندشان می‌خوانم یا می‌شنوم، روی این روش مصمم‌تر می‌شوم. واقعیت این است که تقریبا همه‌شان از چند ماه اول به عنوان روزهای سخت - خیلی سخت - نام می‌برند. روزهایی که دو تا بچه خیلی‌هایشان را به غلط‌کردن انداخته و زیر خرواری از پوشک و آروغ دومی و حسادت و لجبازی اولی دارند مدفون می‌شوند و امیدی برای بیرون آمدن از این وضعیت ندارند. اما بعد... این روزها می‌گذرد. مثل شب‌های کولیک (که آدم فکر می‌کند تا ابد ادامه خواهند داشت) تمام می‌شوند و زندگی روی روال می‌افتد. این روز، این اولین شعاع خورشید در پایان شب‌های سخت، احتمالا یک نشانه است؛ شاید اولین بار که کودک بزرگ‌تر خواهر یا برادر کوچک‌ترش را بغل کند، شاید اولین لبخند دوتایی‌شان به هم، شاید اولین عکسی که تویش هردو خوشحال افتاده‌اند، شاید یک نوروز که همگی چهار نفری دور سفره نشسته باشیم و دل‌هایمان بهاری بتپند.&lt;/P&gt;نوروز امسال، دارم برای نوروز بهاری سال بعد دعا می‌کنم. روزی که شاید بعد از چند ماه سخت با چشمان بسته، چشم‌ها و دست‌هایم را برای بهار باز باز باز کنم.</description>
<pubDate>Sat, 17 Mar 2012 16:23:13 GMT</pubDate>
<dc:creator>motherlydays</dc:creator>
<guid>http://motherlydays.blogfa.com/post-191.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

