تبليغاتX
روزهای مادرانه - عشق خیلی کوچولوی من

روزهای مادرانه

روزهایی که فقط تو آن را به خاطر خواهی سپرد... و خدا

شب تا صبح نشسته ام بالای سر نرگس تب دار.

صبح زود رفته ام بیمارستان پیش دکترم برای چکاپ هفته 15 بارداری. یک مورد اورژانسی دکتر را کشانده بخش و ساعتهای معطلی با استرس تمام برای نرگس سپری میشوند. بالاخره ظهر نوبت به من می رسد. میخوابم روی تخت کوچک مطب. دکتر میگردد دنبال نبض کوچولوی وروجکی که هی دارد وول میخورد، هرچند من حس نمیکنم. بالاخره صدای قلبش، مثل صدای یورتمه رفتن یک گله اسب!، توی اتاق می پیچد. یکهو همه عضلاتم که از صبح از فرط استرس منقبض بوده اند، شل میشوند و من وا میروم روی تخت. صدای زندگی توی گوشم می پیچد...

*

خانه. حمام بخار. شربت سرماخوردگی. ناهار فوری. سوپ دست نخورده. دانه های عجیب روی صورت نرگس. زنگ میزنم به پدرهمسر. در مورد دانه ها میپرسم. میگوید جاهای دیگرش را چک کن، اگر بیرون ریخت، شاید سرخحه یا سرخک باشد. به مامانم زنگ میزنم. همین را میگوید. می روم سراغ کتابهای پزشکی خانواده. آنجا، بین خطوط باریک نوشته... کودک نباید نزدیک زن باردار باشد... احتمال نقص عضو... خطر سقط جنین... سرم گیج میرود. چرا کسی این را نگفته بود؟!

*

دو ساعت بعد اثری از دانه های نرگس نیست که احتمالا ناشی از خشکی پوستش بوده. یک سرماخوردگی ساده است با تب و آبریزش و چیزهای ناخوشایند دیگر. من اما حالم اصلا خوب نیست. هر کس زنگ زد، فقط حال نرگس را پرسید. هیچ کس نگفت امروز که رفتی دکتر، چی گفت. هیچ کس حال آن زندگی کوچک درون من را نپرسید. مثل مادری که بچه اش را توی بازی راه نداده باشند، حالم گرفته است. یاد روزهایی افتاده ام که قبل از حال خودم، حال نرگس را می پرسیدند و من حالم گرفته میشد. حالا دیگر مدتهاست کسی حال من را نمیپرسد و من هم دیگر برایم مهم نیست.  اما این کوچولوی خیلی کوچولو... این عشق نه چندان کوچولو...

*

خودم بچه دوم بودم و همیشه فکر میکردم مامان داداشم را بیشتر از من دوست دارد. چه نادان بودم من!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 7 قبل از ظهر  توسط من.  | 


کد آمارگير سايت و وبلاگ